آمدم در ستایش درخت برایتان بنویسم. اینکه درختها هر یک فلسفه خاص خودشان را در زندگی دارند، دید خاص خودشان را به هستی دارند. این را می شود از رنگ پوستشان، از نوع برگهایشان، خمیدگی کمرشان یا حتی حالت شاخه هایشان هم فهمید. درخت جماعت یکسری عاداتی دارند که کسی تا درگیرشان نشود نمی فهمدشان. اصن اینکه شما چطور با آنها حرف بزنید یا چطور نوازششان کنید، هم مهم است. برایم کم نبوده درختهایی که در سخت ترین لحظات زندگی پشت گرمی ام بودند. کم نبوده درختانی که در تنهاترین لحظاتم دوست من بوده اند. شاید عجیب به نظر برسد که یک درخت یک چنین جایگاهی عاطفی برایم دارد. که بید مجنون یا یک سرو یا حتی یک درخت گردو بلد است احساسی را ایجاد کند که ممکن است حتی آدمهای نزدیکت هم توانایی ایجاد آن را نداشته باشند. که هر کدام حسی را ایجاد می کند که درخت دیگری نمی تواند.
آمده ام به طور جدی بگویم درخت ها را دست کم نگیرید. لمس کردن پوستشان، برگهایشان، تنه شان را غنیمت بشمارید. درختها می فهمند، زنده اند، گوش می کنندتان، و گاهی تنها دوای دردی هستند که از ناکجاها می آید.
* و یک دو نخطه دی به نیروانا، برای حفظ استایل همیشگی و نوشته های بی سرو ته ام در هر زمان و مکان ممکن!
