توی کانال کولر ما یک عالمه سوسک زندگی می کنند. بعد بیشتر شبها که می خواهم بخوابم مجبورم صدای خش خش راه رفتن هایشان را تحمل کنم. باران که می آید در واقع بیشترشان در حال دویدن و تکاپو هستند(فکر می کنم مهمانی می گیرند). جالب اینجاست که توی خانه ما فقط من هستم که این صداها اذیتم می کند. بیشتر اوقات کابوسهایی دارم مبنی بر اینکه اینها از لای پره های کانال بیرون می آیند و بعد وقتی خوابم مرا تکه تکه می جوند تا تمام شوم. بعد همین باعث می شود من بیشتر وقتهایی که صدایشان را نمی شنوم هم خوابشان را ببینم. با اینکه تمام درزهای کولر را بسته ام و پدر رامجبور کرده ام که تمام نواحی احتمالی نفوذ را خمیر سوسک کش بزند اما باز هم همین الان دارند با این صدایشان سرخوش قدم میزنند. اصلا یکی از دلایل تیره و تار بودن اتاق افسرده کننده ی من این است که من تقریبا تمام دریچه های کوچک را هم بسته ام. حتی هیچوقت پنجره را هم باز نمی کنم. بعد الان اینها دارند روی اعصاب من راه می روند. همه اهل خانه هم راحت خوابیده اند، انگار نه انگار.
بعد الان من دارم کم کم فوبیا پیدا می کنم و مختل شده ام کلا. یکی بیاید محض رضای خدا یک وجب جا بدهد که من تویش بخوابم.
اصولا دیوانه بازی جزء ضروری زندگی من است. تمام زندگی برایم یک سری گذاره بی مصرف است که هر لحظه ای ممکن است نباشند، پس من ترجیح می دهم همین لحظه از آن لذت ببرم. گیرم که هیچکس نفهمدشان و اصلا هدف هم فهمیدن نیست توی دیوانه بازی. فقط خوش گذراندن است! و مطمئنم بدون اینهمه دیوانه بازی هیچوقت من، من نبودم. مثلا تازگی دغدغه ام این شده که چرا اینهمه بید توی حیاط دانشکده مان کاشته اند که آدم همیشه هوس بوسیدن توی سرش چرخ بزند؟ و بعد فکر میکنم به پارسال که هنوز بچه های ورودی 84 که خاکی تر بودند، نرفته بودند و ما توی باران سیل آسا توی حیاط می دویدیم و تمام لباسهایمان خیس شده بود و همه ی آن آدمهای بزرگ زیر طاق ایستاده بودند که خیس نشوند و با تعجب به ما کوچولوها نگاه می کردند. من آن موقع جداً از بچگی ام شوق می آمدم. حالا هم به برف بازی فکر می کنم، که اگر برفی بیاید امسال…
این چند روزه به شدت در مود ِ کشف لحظه های دوست داشتنی هستم. برای همین به نظرم خوب است آدم یک چنین آهنگی را ،حتی الامکان، یک جایی به صورت رندوم وسط آهنگهای mp3- player ش بچپاند. خوبی اش این است که توی خیابان هدفون به گوش دارید راه می روید و بی هوا این آهنگ پخش می شود و حسابی شاد می شوید و امید به زندگیتان هم افزایش پیدا می کند.
امتحانش مشکلی ندارد. باور کنید گاهی دیوانه بازی خیلی هم چیز خوبی ست!
( + lyric )
فکر می کنی زندگی چه چیزی بیش از این می خواهد که کسی باشد که بتوانی توی کافه با طره های مو یا سر انگشتهای نازکش بازی کنی و عین خیالت هم نباشد که چه کسی شما را نگاه می کند یا شاید او دست هایش را لازم داشته باشد. و او با لبخند ،بی آنکه دستش را از دستهایت بیرون بکشد، سعی کند با همان دست آزادش سیگارش را از جعبه در بیاورد. کسی که تو با بی خیالی بتوانی از فانتزی های ذهنی ات برایش حرف بزنی. کسی که وقتی در آغوشت می گیرد سرش را روی شانه هایت بگذارد؟ فکر می کنی زندگی چه چیزی بالاتر از این است که من لحظه هایم را با بی خیالی از آینده، توی خالی ترین ظرف های زمانی بریزم و جایی باشد که بشود همیشه “هنوز وقت داشت”؟
و این لحظه های گنگ با طعم گس شان، شایسته ی ثبت و ستایش اند! و من “کمترین چیزی پیدا نمی کنم که تعبیر کند نبودنت را … ” .
P.S : این حرف سحر را یادم رفت بگویم که واقعا شایسته ثبت در تاریخ است : ” تا 21 سالگی صبر کن، سارتر زندگی ات خواهد آمد !” ..
یک نفر بیاید که فقط بنشینیم و با هم سیگاری دود کنیم. توی دودها به چشمهای هم نگاه کنیم و دستها. حرفی نباشد از هیچ. به هیچ چیز فکر نکنیم. نه به ابرها و باران و هوای دونفره و سکـ.س و فلسفه و درس و خواب و پول و نه هیچ چیز دیگر. فقط بیدها را نگاه کنیم که توی باد دستهایشان را به سمت ما دراز می کنند. و حتی به بوسه هایی که باید زیر شاخه های هوس انگیز این بیدها زاده می شدند هم نیاندیشیم. فقط هر ازگاهی سیگار خام به هم تعارف کنیم و شاید هم کبریتی بکشیم در جواب فندکهای بی مصرفمان.
یکی بیاید که فقط بنشینیم و نگاه کنیم و باد توی لباسها و موهایمان بپیچد. یک نفر بیاید تا با هم به هیچ چیز فکر نکنیم . ..
آنقدر توی اتاق مسخره ام می مانم که بوی نا و کپک بگیرم و …
آنقدر که مغزم پاک بشود از تصور های ساده ی زندگی های خوشبخت و …
آنقدر حسودی می کنم به آنهایی که “مامان” دارند که قلبم درد بگیرد و …
آنقدر تنهایی گریه می کنم که سرم منفجر شود و …
بعد به درک که جمله ها تمام نمی شود. به درک که عین بچه ها شدم و بهانه می گیرم همش. که حتی خودم هم نمی فهمم چه می گویم یا چه می کنم و لحظه ها و حرفها در یادم نمی ماند! بعد فقط دلم صدایی می خواهد که ساده و شاد و بی پروا باشد. فقط صدا ! بعد دلم خانه ی پریسا را می خواهد که تویش “مامان” باشد. بعد دلم گریه می خواهد، آغوش می خواهد، آغوش “تو”ی خودم را می خواهد! شانه می خواهد برای گریه کردنی که دیگر به چشمهایم نمی آید و فقط به جایش می خندم! دلم “آخی چی شدی تو ؟” شنیدن می خواهد. دلم ،که مردشورش را ببرند، هر چیزی جز این نکبتی که هست، می خواهد. .
بعد می خوابم، کابوس می بینم. بیدار می شوم، می ترسم از بیداری. و دوباره پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و سر آستین هایم را مشت می کنم و به صورتم می چسبانم تا شاید خوابم ببرد..
می گوید : ” خب این هم یک دیدگاه و مسیر درباره زندگی ست. آره، من خودم سالهاست که بهش ایمان آوردم و حالا واقعا با این تفکر زندگی میکنم که این دنیا و همه چیز که در اطراف منه فقط یک وهم و زاده ی خیال من هست. من می تونم این وهمو تصور نکنم و اونموقه دیگه نباشه؛ و واقعا هم دیگه نیست. من خودم توی روزها که آدمای دیگه زندگی میکنن توی وهم و خواب راه می رم و شبها رویا می بینم و رویای من حقیقت زندگی منه. “
می گوید : ” نه اینکه فکر کنی بدتره یا بهتر. بدتر و بهتر زاده ی خیال توئه. بدتر و بهتر معنی نداره، چون قابل قیاس نیست. چون اینها دوتا دنیای دیگه هستند که همه هم قدرت باورش رو ندارن. اما تو داری. تو یه موجود فروزانی. “
می گوید : ” … ولی خب که چی؟ اگه از من بپرسی به نظرم تو بهتره اصلا خودتو درگیرش نکنی. زندگی این دنیایی ت رو ادامه بده .. “
هه … برایم مثل این است که تشنه و هلاک تو را لب چشمه ای ببرند و نشانت دهند و بگویند : ” ببین این آبش خیلی خنکه و حتما تو رو سیراب میکنه اما بهتره نزدیکش نشی چون عمقش خیلی زیاده! “
اصولا از کسی که قبل از خواب paranoid eyes پینک فلوید را گوش میدهد و تا ساعت 2 غلت میزند و تا ساعت 5 کابوس می بیند و بعد مثل روح سرگردان توی خانه می چرخد انتظار زیادی نمی شود داشت. از منظر سلامت عقلی.
* جناب خدا! به یک خواب زمستانی عمیق نیازمندیم. پاییز رسما ما را مورد لطف و عنایت قرار داده !
مناسک روزهای دلتنگی ام برای تو این است : می آیم و از آنهمه شمعی که روبروی قاب عکسهایت گذاشته ام چند تا را با عودی روشن میکنم ( امروز روایح مقدس بود) و بنا به حالم در سمت سیاه یا سفید جاعودی yen-yang ام میگذارم( امروز سیاه بود) و اگر کسی خانه نباشد سیگاری می گیرانم تا سر فرصت بکشم و می نشینم در نورشمع ها چشم های قهوه ای ت را از پشت قاب دید میزنم که یاد خاطره ی برق شان ته دلم را بلرزاند. بعد فکر می کنم اگر تو بودی چه می کردی. اگر به بیست سالگی رسیده بودی. و مغزم هنگ می کند که نیستی. که روزهایی که برنامه امتحانات نهایی را هر شب باهم چک می کردیم، روزهایی که هر وقت می ترسیدم تو می گفتی ما دوقلوهای افسانه ای هستیم و اگر دستت را بگیرم دیگر هیچ چیز نمی تواند بر قدرت ما غلبه کند، روزهایی که من حتی خوردن بستنی ام را از پشت تلفن با تو شریک می شدم، تمام شده است. و بعد دوباره هی می پرسم چرا تو؟ چرا من نه؟ چرا زنده ام؟ چرا من عرضه زندگی ندارم و مانده ام اینجا و تو با آنهمه حس زندگی رفته ای؟ و بعد بغض می آید توی گلویم. تمام کودکی ما ،که بی تو انگار صفحه ای خالی ست، جلوی چشمهایم رژه می رود و فقط تو را می بینم و تو را و تو را و …
بعد فکر می کنم که از شهریور به این طرف به دیدنت نیامده ام و امروز جمعه است و اول آبان . عذاب وجدان تمام تنم را می گیرد و نگران می شوم دوباره برای مادرم، پدرم، مادربزرگ، مادر تو، خواهرت، همه و همه.
ماههاست برای تو ننوشته ام. خودم را تنبیه می کنم به ممنوعیت بیشتر در زنده بودن. نگاه می کنم به دست های خالی ام و سیگاری که تا انتها خاکستر شده. و تو نیستی که سرم داد بکشی یا مسخره ام کنی…
——————————————————————————–
* خواهش می کنم وقتی کامنتها بسته ست و خصوصا نوشته ها در دسته ی Totally Private هستند در پست های دیگر نظر نگذارید. از شعور شما پیشاپیش ممنونم.
حسش پرید.
همان وقتی که هی پیغام می دهد : network busy . و من توی دلم فحش می دهم به همه چیز. و تو نمی دانی که من تمام هفته با حس دلشوره ی شیرینی به انتظار نشسته ام که گفتی سه روز دیگر برمی گردم و به تو زنگ می زنم.
و حس “زندگی” که اول هفته با حرفهای تو یکدفعه آمده بود، با تمام اینها یکدفعه دیگر نیست. مثل همیشه ی نبودنش برایم زبان درازی می کند.
برای “دوست” .
صبح که از خواب بیدار شدم دلتنگت بودم؛ نگرانت بودم؛ انتظارت را می کشیدم؛ و یا شاید هم هر سه. اول فکر کردم که احساسم اشتباه است. فکر کردم این حس دلشوره ی عجیبی که مرا بیدار کرده اصلا مربوط به تو نیست. گفتم شاید از غم باشد یا تنهایی. یا خودِ وجود روز بی معنی دیگری. اما حسم درست بود. حسی که توی من داد میکشید برای “تو ” بود. مشکل از من نبود. فکر میکنم هر دختر بیست ساله ی دیگری هم می تواند یک صبح ناگهان بلند شود و همین حس را نسبت به “تو”ی خودش را داشته باشد. انتظار داشته باشد برای آرام شدن دلش، دستش را دراز کند و شانه ی معشوقش را که در خواب است لمس کند. یا تلفن را بردارد زنگ بزند، و صدای خواب آلود آن طرف خط خیالش را راحت کند که حالش خوب است و به دیدنش خواهد آمد. ایراد از حس دلتنگی، نگرانی یا انتظار من برای تو نیست. احساس من درست کار میکند و تنها ایراد کار از “تو”یی ست که وجود ندارد – و هرگز وجود نداشته- که دل نگران وضع سلامت یا غمناکی اش باشم. دل نگران باشم نکند امروز لباس کم بپوشد و سرما بخورد؟ نکند امروز غذای خوبی نخورد و مسموم شود؟ نکند مرا از ته دلش خواسته باشد و من توی خواب نفهمیده باشم ؟ نکند …
به هر حال من کاملا خوبم. مشکل مغزی خاصی ندارم. فقط کمی دلم به حال احساس عاشقانه ی خالص و بی مرجعم می سوزد . کاش فقط می شد بگویم “تو نیستی”، اما این “تو نبوده ای” که به بلندی ابدیت به نظر می رسد بیشتر آزارم می دهد. بگذریم. می شود هم خیلی رمانتیک فکر کرد که کسی در جایی از دنیا هست که او هم امروز بیمار یا غمگین یا تنها بیدار شده است. بنابراین “تو”ی عزیزم، می خواهم بدانی که من امروز به یادت بودم. از همان اول صبح که بیدار شدم. یا شاید از همان دیشب، لابه لای خوابهای آشفته ام .
P.S. : هر از گاهی گذاشتن پستهای رمانتیک و آه و ناله وار، جهت تخلیه ی روانی برای جلوگیری از جنون و ابراز وجود جناب جوانی ِ سرخورده ام، امری کاملا ضروری ست.