آمدم در ستایش درخت برایتان بنویسم. اینکه درختها هر یک فلسفه خاص خودشان را در زندگی دارند، دید خاص خودشان را به هستی دارند. این را می شود از رنگ پوستشان، از نوع برگهایشان، خمیدگی کمرشان یا حتی حالت شاخه هایشان هم فهمید. درخت جماعت یکسری عاداتی دارند که کسی تا درگیرشان نشود نمی فهمدشان. اصن اینکه شما چطور با آنها حرف بزنید یا چطور نوازششان کنید، هم مهم است. برایم کم نبوده درختهایی که در سخت ترین لحظات زندگی پشت گرمی ام بودند. کم نبوده درختانی که در تنهاترین لحظاتم دوست من بوده اند. شاید عجیب به نظر برسد که یک درخت یک چنین جایگاهی عاطفی برایم دارد. که بید مجنون یا یک سرو یا حتی یک درخت گردو بلد است احساسی را ایجاد کند که ممکن است حتی آدمهای نزدیکت هم توانایی ایجاد آن را نداشته باشند. که هر کدام حسی را ایجاد می کند که درخت دیگری نمی تواند.
آمده ام به طور جدی بگویم درخت ها را دست کم نگیرید. لمس کردن پوستشان، برگهایشان، تنه شان را غنیمت بشمارید. درختها می فهمند، زنده اند، گوش می کنندتان، و گاهی تنها دوای دردی هستند که از ناکجاها می آید.

* و یک دو نخطه دی به نیروانا، برای حفظ استایل همیشگی و نوشته های بی سرو ته ام در هر زمان و مکان ممکن!

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پای ازین دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم
داغ سودای توام سرّ هویدا باشد
تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر ؟
کز غمت دیده مردم همه دریا باشد
از بن هر مژه ام آب روانست، بیا
اگرت میل لب جوی و تماشا باشد
چون گل و می، دمی از پرده برون آی و درآی
که دگر بار ملاقات، نه پیدا باشد
ظلّ ممدود خم زلف توام بر سر باد
کاندرین سایه قرار دل شیدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نکند میل، آری
سر گرانی صفت نرگس رعنا باشد

* حافظ هم سیاسی شد!
این غزل به شدت در ما ایجاد امید کرد.

چیزهایی هستند که شاید دیگر نتوانی برای خودت یاد آوری کنی. قسمتایی از زندگی که انگار توی یک جعبه گذاشتی، یک قفل بزرگ به آن زدی و قاتلانه در دورترین نقطه ذهنت دفنشان کردی. مثل آدمهایی که روزگاری به نظرت فوق العاده می آمدند، خیلی به تو نزدیک بودند و خیلی دوسشان داشتی و فکر می کردی برای آنها هم همین قدر مهم هستی. و بعد یک اتفاق باعث می شود بفهمی نه، برای آنها مهم نیستی، آنها اصلا تو را نمی بینند!. این دوست داشتن آزاردهنده است و برای همین به شدت فکر می کنم آن تیر ماه سال 85 در آن کلاس کوچک، با آن آدمهای ناشناخته که بی اندازه دوستشان داشتم چقدر وهم آلود است! و بی دلیل نیست که از گذشته ام فقط دوستان محدودی برای خودم باقی گذاشته ام… یا مثل آهنگهای Josh Groban. فکر نمی کنم دیگر هرگز بتوانم دوباره با دل خوش صدای فوق العاده ی او را بشنوم. سریعا یاد آهنگ Remember اش می افتم و برایم تداعی کننده ی بغض و گریه است. متاسفانه هیچ چیز دیگر تا به این حد من را عصبی نمی کند .
این چیزها افتضاح ترین قسمت زندگی هستند. ته ذهنت دفنشان کردی اما نمی توانی منکر وجودشان شوی. بدتر اینکه فقط یک ضربه، یک تکان کوچک کافیست که دوباره به خودآگاهی تو هجوم بیاورند. دوباره قاطی زندگی ت شوند و تو باید عین مسخ شده ها زیر ضربه های دردناکشان بمانی و هیچوقت هم نمی توانی از آنها فرار کنی.
.
وقتی ناراحتم می توانم به خیلی چیزها فکر کنم اما به کودکی ام فکر می کنم. و تصویرهای ما، تار اند. خاطراتم رنگ پریده شدند و هنوز اصرار دارم که یادآوری شان کنم. هیچوقت خوب نمی شود این دیوانگی.

آدمی هستم که وقتی تا خانه یک ربع بیشتر راه ندارد لقمه را دور سرش می چرخاند و تا انقلاب راه می رود تا دوساعت دیرتر به خانه برسد و بعد تمام راه به این فکر می کند که اصلا چرا باید به خانه برود و دلیلی نمی یابد.
بعدش نمی فهمم وقتی وسط خیابان هستم و یک جایی می رسم که دیگر نمی خواهم جلو بروم پس چرا همانجا بر نمی گردم؟ چرا ادامه می دهم؟
و زندگی اصلا بد نیست. الان ها خیلی هم خوب است. اما یک عالمه سرما تا مغز استخوان دارد و خسته ام بیش از همیشه و خالی. خیلی خالی ام از درون تر. هیچ چیز فکرم را و حوصله ام را و جوانی ام را پر نمی کند. خیلی زیادی بی خیالی شده ام. حسی ندارم و این حس بدی است.
می شود به همه اش تنهایی گفت؟ شاید .

… ما کودکی را
از ابتدای بادبادک،
تا ابتدای بادبادک
غریبانه
شکنجیده ایم …

( شاهین شیرزادی )

چند سال دیگر می گذرد تا باز هم با اولین دانه ی برفی که به پلکهایم بچسبد آرزوی بودن کسی توی دلم شعله بگیرد؟ چند سال دیگر به رویای پانزده سالگی ام پایبند خواهم مانم و خواهم گفت ایرادی ندارد، سال دیگر حتما کسی کنارم خواهد بود؟ تا وقتی اولین دانه ی برف را می بینم توی دلم دعانکنم که گوشی ام زنگ بخورد و اویی باشد که برف نو را تبریک بگویدم؟ چند سال دیگر مقاومت خواهم کرد در برابر چتری که پدر دستم می دهد و به فلسفه ی وجودی چتر بی اعتنایی خواهم کرد؟ چند شب زمستانی دیگر با تصور گرمای تن و لبهایش می گذرد تا کم کم کمرنگ شود این رمانس احمقانه ی ذهن کودکم؟ که دیگر برف مرا یاد بوسه و آغوش نیاندازد، یاد انگشتهای یخ زده توی کفش هایم واقعی تر شود. که آنقدر واقع بین شوم که توی خیابان چتر در دست بگیرم از ترس سرماخوردگی. که برف دیگر جادوی پریان نباشد، سرما باشد، خواب باشد و تاریکی و سرگرمی پوچ کودکان.
چند سال دیگر می گذرد تا تمام این رویای کودکانه رنگ پریده شود و من بزرگ شوم؟ چند سال دیگر برف نو جادویی ترین چیز زندگیم خواهد ماند؟ تا چند ؟ .

مهد کودک ما شبیه این مهدهای بچه لوس کن امروزی نبود. هفت سال اول زندگیم را رسما یک شبه کارگر بودم و احتمالا ذاتا یک سری گرایشات سوسیالیستی در درونم وجود دارد. مادرم توی آزمایشگاه کارخانه داروسازی کار می کرد و من در مهدِ همان کارخانه بزرگ شدم. صبحها قبل از اینکه آفتاب را ببینیم ساعت 5 با مادر منتظر اتوبوس می ایستادیم و شبها 6 عصر به خانه می رسیدیم. این روند در زمستان گاهی به معنای سه ماهِ کامل، ندیدن خورشید بود. اولین آموزه های من از دنیای واقعی در محیطی شکل گرفت که مادر و پدر بیشتر بچه هایش هر دو کارگر همان کارخانه بودند. همه چیز ساعت مشخص و تکراری خودش را داشت: صبحانه، بازی، غذا، خواب. توی ظرفهای یک شکل ِ استیل به ما غذا و آب می دادند. خوردن تخم مرغ عسلی و کره مربا جزء جدایی ناپذیر صبحانه بود. روی پوشک بچه های نوزاد اسمشان نوشته می شد تا پوشک ها با هم قاطی نشوند. به یاد ندارم جز چهار- پنج شعر مشخص در حد ” تو حوض خونه ما” و “پاییزه آی پاییزه” را، که هر سال هم ریویو شان می کردیم.
کلاغ عنصر اصلی زندگی پاییزی مان بود. پاییزها تمام باغ کارخانه را پر می کردند و همیشه صدایشان می آمد. مادر صبحها برای اینکه مرا از روی دوشش پایین بگذارد تا خودم راه روم شعر “کلاغه میگه غار غار، میای بریم سرکار؟” را می خواند و من با چشمهای خواب آلودی که می مالیدم، تلو تلو خوران می گفتم:”نچ! حالا زوده.. نچ!”. هنوز هم روی برگ های خشک راه رفتن، طعم خواب آلودگی آن صبح ها را برایم دارد.
حق نداشتیم پاییز زیاد توی باغ دور شویم. کلاغها گاهی حمله می کردند. تنها چیزی که از آن دوران به روشنی به یاد دارم استخر بزرگِ وسط باغ بود. برای ما ممنوع بود رفتن به آن سمت، چون پاییزها آبش را خالی می کردند و با آن عمق پنج- شش متری ای که داشت اگر بچه ای تویش می افتاد کارش ساخته بود. ولی من عاشقش بودم، همان موقع که کف خالی اش پر از برگهای درشت زرد و قرمز می شد و من گاه به گاه یواشکی برای تصور شنا کردن توی برگها، به دیدنش می رفتم. حس می کردم یک روز یک پری یا شوالیه از همانهایی که توی قصه هایم هستند را آنجا ملاقات می کنم. این کار یک سرکشی شیرین بود برایم.
برای یک چنین خاطراتی ست که پاییزهایم یک طعم شدیدِ گس ِ نوستالژی دارد. چیزی که مرا پرت می کند توی آن سالها که نمی دانم چه حسی باید بهشان داشته باشم. اینکه کودکی ام مثل بچه های دیگر نبود. اینکه کارخانه ها را دوست ندارم، آهنگ The Wall پینک فلوید را دوست ندارم، کلاغها را دوست ندارم و مهد کودک را. مهد ما هر چیزی که بود، مهد کودک نبود.

– و بعضا در راستای پست قبلی حتی .

” ذهن ما پوشیده از زخم ها و پر از سموم عاطفی ست. هیچ دلیلی برای رنج کشیدن وجود ندارد. رویای این سیاره تنها یک رویاست. واقعیت ندارد. اگر به داخل این رویا بروید و با باورهای خویش رودررو شوید، خواهید دید که بسیاری از باورها که شما را به سوی ذهنی زخمی هدایت کرده اند حتی حقیقت ندارند. شما این همه سال درد و رنج بیهوده کشیدید چون نظام باورهایی که به ذهن شما داده شده بود بر پایه دروغ استوار بود. برای همین است که اهمیت دارد « استاد رویای خویش» شوید. زندگی شما تجلی رویایتان و یک هنر است. اگر از رویایتان لذت نمی برید هر زمان که بخواهید می توانید آن را تغییر دهید. . “

The four Agreement : A Toltec wisdom book

* با عرض شرمندگی من ریدم به پشت پرده های تغییرات در قالب وردپرس. همه شاکی اند که نظردهی امکان پذیر نیست و ما هم امکان دستکاری نداریم. هوی آقا، ور نرو دیگه!

16 سالگی بی حاصلم توی آن مبل چرمی مسخره ی مطب دکتر با قرص های رنگارنگش گذشت. از چهره اش هیچ یادم نیست و از تمام اتاق فقط آن مبل، تابلوی گل روی دیوار و دستمال کاغذی های گل دار را به یاد می آورم. تنها چیزی که میخواستم گوشی برای شنیده شدن بود. خودکشی ام خود-کشتن نبود، زجر دادن خودم بود. سعی در دیده شدن بود. که کسی زنده بودن مرا یادش بیاید. که دستی بیاید دور شانه هایم، محکم در آغوشم بگیرد که: نترس، اینجا کنارت هستم. و کسی نیامد. حتی دکتر هم این را نفهمید و فقط قرص نوشت برایم. تنها کسی که آن زمان حرفهایم را می شنید مردی بود که 40 سال قبلتر مرده بود. نیمه شب ها کتابش را دستم می گرفتم و تا وقتی آفتاب بزند روی زمین دراز می کشیدم و می خواندمش تا حس کنم کلماتش توی مغزم می درخشند. گفتند قرصهایت را که بخوری خوب می شوی، عادی می شوی. شش ماه بعدش زندگی عادی شد و چهار ماه بعدش تنها دوست کودکی ام را از دست دادم. از هم پاشیدم. تمام قرصهایم را دور ریختم و مثل عادی ترین ها شدم. تنها چیزی که تمام این سالها آزارم داد این بود: چرا من زنده ماندم؟
این روزها وان را پر از آب داغ می کنم و تویش دراز میکشم به 16 سالگی. این توده ی درهم مغزم دیگر اینهمه فکر را در خودش جا نمی دهد. به فکر پروانه های زردی که باید از ترکهای سقف حمام توی وان بیایند. مثل کتاب صد سال تنهایی. بعد از اینهمه سال یک چیزی را کشف کرده ام: هرگز نخواستم خودم را بکشم، فقط می خواستم یادت بیاید مرا، می خواستم دستت را از توی آسمان ها بیاوری و مرا ببری. می خواستم تو مرا بکشی. فرقش مثل این بود که تو مرا صدا کنی یا من تو را. تو بگویی دوستت دارم یا من. می خواهم دوباره بنویسم، نمی توانم. می خواهم مغزم را بشکافم، نمی توانم. فلج شده ام یک جوری. برگشته ام آن سال، روی مبل چرمی و زخمها و گریه های من و دستهای آن غریبه ی ناشناس که به سمت من نمی آمد .

imago آخرین مرحله دگردیستی پروانه، یعنی از پیله در آمدن و تبدیل شدن به یک حشره کامل ، است.

Email

reym1989@gmail.com

 

دسامبر 2009
ش ی د س چ پ ج
« نوامبر    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

Blog Stats

  • 8,354 hits