h1

همین حوالی

اوت 19, 2010

اوایل همیشه سیگار کِنت بود و جاسیگاری‌های کریستال. توی جیب‌های کت پدرم که دست می‌کردی همیشه یک فندک کوچک به‌دردنخور یا پاکت‌های خالی سیگار پیدا می‌شد. ساعت ده شب که خسته از کار می‌رسید، مادرم اجازه نمی‌داد توی خانه سیگار بکشد. می‌رفت توی ایوان، تکیه می‌داد به هرّه‌ی لق‌لقوی‌ش، و سیگارش را آرام آرام می‌کشید. من آن‌موقع تک بچه بودم و صبح تا شب با اشتیاق منتظر می‌ماندم تا یک‌نظر قبل از خواب ببینمش و آن یک‌نظر هم از پشت پنجره‌ی رو به ایوان بود.مادرم جاسیگاری کریستال‌ش را می‌آورد، می‌گذاشت لبه‌ی پنجره، مثل همیشه از دود و دم شکایت می‌کرد و همیشه هم جاسیگاری را همان‌طورخالی برمی‌گرداند. سیگار رفیق نوجوانی پدرم بود؛ از همان وقتی که به قول خودش چهارتا بچه دبیرستانی بودند و می‌رفتند زیر پل و یواشکی سیگار می‌کشیدند. با رضا و نادر؛ و حمید که بعداٌ مفقودالاثر شد. قبل از اینکه من باشم، یا حتی مادرم باشد و مادر گمانم برای همین به چشم رقیب نگاهش می‌کرد. من اما بوی لباس‌های پدرم را دوست داشتم که مخلوطی بود از بوی سیگار و ادکلن هوگوباس. توی جیب‌هایش همیشه یک بسته پی‌کی پیدا می‌کردم که قبل از اینکه خانه بیاید یکی دو تایش را می‌جوید که کمتر بوی سیگار بدهد. سهیل که به دنیا آمد و سرفه‌های خشک مادرم که شروع شد، سیگارهای پدرم هم کمتر و کمتر شدند. جاسیگاری های کریستال هم گمانم توی یکی از اسباب‌کشی‌ها گم و گورشدند.
سال هشتاد و شش همان موقعی بود که توی ترک بود. یادم است آن ماه رمضان لعنتی بود و ما دو نفری توی ماشین از سرخاک برمی‌گشتیم. توی ترافیک ستاری مانده بودیم و من سرم را به پنجره ماشین تکیه داده بودم که از شدت درد داشت می‌ترکید. و او چشمهایش سرخ بود. شیشه را کشید پایین و سیگارش را با فندک ماشین روشن کرد و گفت زندگیمان را به باد دادند. اولین و آخرین باری بود که جلوی روی من سیگار می‌کشید. خوب یادم است کمتر از چهل روز بعدش از توی همین جیب‌ها دو نخ سیگار کش رفتم.
کِنت نماد پدر است برای من، چیزی که همیشه از آن دوری کرده‌ام. شاید برای همین به آدم‌هایی هم که کنت می‌کشند حس بدی دارم. من ترجیح دادم این همه سال خاطره و درد را به امپراتوری مالبرو بفروشم. هنوز هم گاهی فندک‌های مستعمل پدرم توی گلدانها و جعبه‌ابزار و کشوهای میزش پیدا می‌شوند و اگر هنوز نایی داشته باشند نگه‌شان می‌دارم. الان اگر دست توی جیب‌های کتش بکنی، گاهی فقط آدامس پی‌کی پیدا می‌کنی. او ترجیح می‌دهد در مورد این‌همه سال خاطره‌ای که داشته، سکوت کند. من اما هر دفعه به شعله‌ی فندک نگاه می‌کنم به یاد خاطره‌اش از پل می‌افتم و او را تصور می‌کنم که پسربچه‌ی لاغر و سیبیلویی‌ست که یواشکی با ترس از پدرش سیگار می‌کشد.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: