h1

.

سپتامبر 24, 2010

چند روز گذشته فقط به یک قطعه موسیقی راک آوایی گوش می‌دادم. از همان‌ها که تنها کلامی که تویش می‌شنوی صدای هاها و هی‌هی هست. آدمهای زیادی را نمی‌شناسم که از این نوع موسیقی لذت ببرند. گروهش ایرانی بود. نمی دانم اصلا چقدر این سبک موسیقی رواج دارد. به هرحال حس آشنای خوبی به من می‌دهد مثل کندن. رفتن از هرجایی که هستی. یک نصفه شب، بدون مقصد. جوری که اصلا نشود خبری از تو گرفت. خیلی وقتها خبر داشتن دست و پایم را می‌بندد. خفه‌ام می‌کند. برایم بی‌معناست که آدم همیشه در دسترس باشد. بیشتر روزها که از خانه بیرون می‌روم به زندگی فکر می‌کنم، وقتی که من یک‌دفعه دیگر تویش نباشم. به اتاق به هم ریخته‌ام و لباسهایی که هر کدام یک طرفی افتادند، و کاغذها و نوشته‌های پراکنده‌ی بی‌سروته ام و همه‌ی چیزهایی که گفته بودم بعدا کاملشان می‌کنم. الان اوضاع زندگی مجازی ام دست کمی از همین قضیه ندارد. گرچه تماشای این درهم و برهمی مثل سابق آزارم نمی‌دهد.
فکر می‌کنم توی یک ماهی که نبودم به یک سبک بی‌خیالی از زندگی عادت کرده‌ام. جوری که الان حتی به من این حوصله را نمی‌دهد که طرف گودرم بروم. چون می‌دانم وقتی نباشم هم همه‌چیز ادامه پیدا می‌کند. دیگر اصلا نمی‌خواهم مثل قبل خودم را درگیر سیلاب کلمات کنم، چون نمی‌توانم خیلی چیزها را توی قالب تنگ کلمه جا بدهم. فعلا ترجیح می‌دهم که در یک مسیر مستقیم، مدت طولانی بدون حرف زدن راه بروم. دارم سعی می‌کنم ریتم خاص خودم را موقع قدم زدن پیدا کنم. همین طور در مورد خیلی چیزهای دیگر زندگی‌ام که متوازن نیست. حافظه‌ام درگیر تصاویر شده و خیلی چیزها وقتی قرار می‌شود به حرف بیایند برایم گم می‌شوند. احتمالا این همان نقطه ایست که هر سقوطی آغاز می‌شود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: