h1

Karma and Effect

دسامبر 19, 2010

خوشحال نیستم. حقیقت این است که هر صبح که بیدار می‏شوم، لبخند مصنوعی‌ام را مثل چسب‌زخم کهنه، روی دهانم می‌چسبانم و فقط در تنهایی‌ها برمی‌دارم تا زخم‌هام را بلیسم. حقیقت این است که می‌ترسم برای آدم‌ها لبخند نزنم، می‌ترسم از زمانی که دیگر فکر نکنند دختر مهربانی هستم، چون جز این چیزی ندارم که مرا با آنها پیوند دهد. هر روز از خودم می‌پرسم این همان زندگی‌ست که می‌خواستی؟ که این طرف و آن طرف شهر دنبال خوشحالی آدم‌ها بدوی؟. نه، این راضی‌ام نمی‌کند. به صورت آدم‌ها، در اتوبوس، تاکسی، خیابان، خیره می‌شوم و سعی می‌کنم بفهمم خوشبخت‌ند؟ شادند؟ راضی‌اند؟ یعنی واقعا همه‌شان یکی را دارند که آن‌قدری دوستشان داشته باشد که آن‌ها دوستش دارند؟ کسی را دارند که لمس تنش، نفس‌ش، موهاش دلشان را بلرزاند؟ دست‌های من سردند و هیچ‌چیز را ادراک نمی‌کنند. گاهی توی خیابان دلم می‌خواهد انگشت‌هام را توی موهای پسرک‌های دبیرستانی فرو کنم یا پوست نرم دخترها را نوازش کنم تا شاید تویش چیزی پیدا کنم که «حس» شود، که لمسش واقعی باشد.
فکر می‌کنم یک‌جایی توی دنیا باید حقی برای من باشد تا کسی را محکم در آغوش بگیرم و دیگر نگذارم از تن‌م جدا شود. بدانم تا وقتی با تن من است، فکرش و روحش و عشقش و زندگی‌ش هم با من یکی‌ست. که نترسم از طولانی شدن این آغوش، نترسم از اینکه برای او به قدر کافی خوب نیستم. بدانم می‌شود همان‌قدری که می‌خواهمش، بخواهدم. بدانم دست‌هاش در جستجوی شانه‌های خسته و کمر من است. بدانم برای او مهم هستم. رهاش نکنم تا شاید آدم‌های بهتری برایش باشند، شاید با کسی جز من خوشبخت‌تر بشود. از نگاهش مطمئن باشم که آن آدم بهترش، آن خوشبخت‌تر بودن‌ش، منم. باید جایی حقی برای من هم باشد که زندگی حقیقی را بدون وحشت از دست دادن، لمس کنم. که لمس‌ی برایم تا ابد باقی بماند و تنم را، روحم را بلرزاند

.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: