Archive for the ‘Destroyed of Humanity’ Category

h1

آبان‌های همیشه

نوامبر 16, 2010

به استادم گفتم می‌شود پنج دقیقه وقتتان را بگیرم؟ دم آن پارتیشن‌بندی‌های احمقانه ایستاده بودم که معنایش حریم اتاق استادهاست و بغض، جایی بود حوالی لوزه‌هایم. گفت بیا بنشین. دستکش‌های چرم خوشگل استاد روی میز بود و عکسهاش با دانشجوهای قبلی، که چسبانده بود به شیشه کتاب‌خانه‌اش. دلم می‌خواست می‌توانستم حسابی گریه کنم. بغض یک هفته توی گلویم مانده بود و همه‌ش از دلتنگی بود. کسی چه می‌فهمد دلتنگی این‌همه سال نبودنت را؟ کسی چه می‌فهمد روز تولدی که هی هرسال می‌آید و نیستی؟ کسی چه می‌فهمد من دارم جان می‌دهم از بس رنگ چشمهات دیگر یادم نیست؟ که این‌ها، همه توی گلوی من است و من می‌ترسم حتی از گفتنش؟ که می‌ترسم از آدمهایی که خیره شده‌اند به دلتنگی‌هایم برای تو .
من دلم می‌خواست میز نبود، که به استادم می‌گفتم خانم اجازه هست من سرم را بگذارم روی پاهای شما، شما هیچی نپرسید و من فقط چهارسال دلتنگی را گریه کنم؟ نه مثل آن سال که پدرم همش می‌گفت هق‌هق نکن و من انقدر هق‌هق‌هایم را خوردم که صدایم گم شد. هیچ‌کدام این‌ها را نگفتم، بلند شدم با بغض توی گلویم تمام راه را تا خانه آمدم، توی بالشم بی‌صدا گریه کردم که مادر باز نگوید چشمهایت چرا سرخ شده؟ باز خواب دیده‌ای؟. بغضم را دنبال خودم کشیدم و توی کلاس‌های خالیِ دانشکده گریه کردم. بس که اسمت هنوز با اشک به زبانم می‌آید. بس که من هی کوچک می‌شوم از حرف‌های شکسته توی گلویم. بس که دیگر هیچ‌کدام از این آدمها را نمی‌بینم، نمی‌فهمم. بس که دنیای بعد تو ام، هنوز، خالی خالی‌ست. بس که این شهر و آدم‌هاش، بی‌تو مرا حبس می‌شود ..

.

Advertisements
h1

کنعان تویی

اوت 11, 2010

یک‌جایی کلمه‌ها خیلی منفرداند. جمله نمی‌شوند. تنهایانند و رها. راحت گم می‌شوند. آشفتگی محض. آدمی که دلش به یک جایی بند است، حرفش بیشتر می‌آید، واژه‌هایش هم زنگ دارند. توی نوشته‌هایش یک قلب تپنده‌ای هست، گیرم نامحسوس. مرداد 89 من دلم جایی به کسی، چیزی، بند نیست. گفتن نمی‌توانم، نوشتن نمی‌توانم. ابر سرگردان توی آسمانم. کلمه ام، منفرد. مریم می‌گفت تریسان تزارا وقتی همسن من بود، مرده بود. من اما آن بیرون هنوز نشسته‌ام به شمردن بعد از توها. و نبودن‌ها. و چهار سال اشک توی گلویم هست و من اشکم دیگر نمی‌آید. می‌شود چهار سال؟! لعنتی.. اینجا، هیچ چیز بهتر نشده، عوض نشده. من فقط عوضی شده‌ام. آن منی که می‌شناختم نیستم. سال‌های اضافیِ بی‌خاصیت هنوز هستند، ساعت‌های بی‌خوابیِ شبانه تا دم صبح هست، من هنوز روح سرگردان خانه‌ام و یک‌جایی توی «Neverland» یکی هست که دیگر هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شود.
ننوشتن هست و نتوانستن من. و یک عالم زخم توی گلو. نیامدن‌هاست و پاره شدن نخ نامرئی رابطه‌ها. بی‌خیال. آن طرف‌ها هوا چطور است؟

h1

شانه هايم از خاكسترند

ژوئن 12, 2010

تمام امشب یک گلوله سربی توی گلوی من بود. از همان اولش که توی ماشین نشستیم و من هدفون چپاندم توی گوشم تا تمام مدت شام و تا آخر شب. که بزرگترین نوه ی خانواده ما هم امشب از این کشور می رود و برادرهای من می شوند تنها پسرهای خانواده. خانواده ای که بعد تو دیگر شد اشتراکی، دیگر همه شدیم اعضای یک خانه ی بزرگ. که همه ما بچه ها بعد تو خواستیم ورژنی از تو باشیم برای دلِ شكسته ی مادرت، برای خودمان حتی. و حالا سنگین ترین ماتم دنیا روی شانه های من بود. من گریه داشتم توی گلویم تمام مدت، که اگر تو را از ما آن جوری نمی گرفتند قضیه رفتن علیرضا از این مملکت عوضی انقدر دراماتیک نمی شد. و مسخره اش اینجاست که من همانی بودم که 4 ساعت قبلش سعی داشتم به يكی ديگر چیزهایی بگویم که فراموش شود این غم لعنتی 22 خرداد توی صدایش. که باور كنيم یك روز خوب می آید. و من ترسیده بودم. ترسیده ام. تمام مدت گریه ام را قورت می دادم یا یواش یواش پاکش می کردم. که بعد تو هیچ چیز «خوب» نشد. حتی بعد گذشتن سه سال. تو بگو سی سال اصلا. که من بلد نیستم تو را بگویم. که نمی خواهم. هیچکس برايم ارزش آن را ندارد که تویی که بهترین بودی توی خانواده ما را «بفهمد». بلد نیستم لغتی جای «کشته شدن» بگذارم. حجم ثقیلش را بلد نیستم کم وزن نشان بدهم. که تو اگر بودی؛ امشب فرق می کرد. که برادر 16 ساله من نمی شد تک پسر این خانواده که همه ش تکه تکه شده توی دنیا. این جای تو بود. تو بلد بودی حال ما را عوض کنی. و حالا اكيپ دو رقمی مان تقلیل پیدا کرده به 5 تا آدم نصفه نیمه. برادر من امشب رسما منسوب شد در جايگاه پسرِ تمام عمه هایم. و من از جایگاه او و بار روی شانه هایش ترسیده ام. از اینکه دارد میراث پدرم را قبول می کند، که او هم به اجبار در 17 سالگی شد تنها مرد این خانواده. و امشب که علیرضا هم برود آن طرف دنیا، برای مادرش فقط یک طوطی می ماند که اسم آخرین مرغ عشق تو را رویش گذاشتیم و یک خانه ی خالی. که من فقط حس می کنم باز هم یکی اضافه شد که هر روز غصه بخورم آن دورترها بلایی سرش نیاید.
حالا برادرم شده مرد ما. و من مجبورم حتی غصه ام را نم نم قورت دهم که وزن بیشتری اضافه نشود روی شانه اش. که یادم بیاید من شانه ای ندارم برای گریه. باید خودم شانه ی گریه های همه باشم.

h1

.

آوریل 1, 2010

How I wish ?!
How I Wish You were here ?
We just , Two lost soul swimming in A fish Bowl ,
Years after Years ..
Running over the same old ground ;
What We Found ?
Same old fears !
Wish u were here …. .
(+)

… فکر کن تمام نفرتمان خلاصه شده به یک جمله. که مادر بگوید که دیدی اخبار را؟ که چهل نفر توی مترو در روسیه مرده اند؟ و پدر بگوید : به درک. روس که آدم نیست. سگ مرد اصلن! .. و ما سر تکان دهیم. به همین مسخرگی می شود تمام یادگار نفرت ما از روسیه. و بعد من الان بغضم بود از نیمه شب دیشب. می خواستم بنویسمت. یاد قولم افتادم و سکوت کردم. دیگر حتی خجالت می کشم از یادآوری هایت لابه لای روزمرگی هایی که مرا غرق کرده،
خلاصه اینکه بهاری دیگر، بی حضور تو …

h1

می‌گذری/یم

ژانویه 29, 2010

یک نفر دیشب مرد. زیر یکی از پلهای همین شهر یخ زده ی فلاکت بار. هیچ خبرگزاری ای آن را اعلام نکرد و هیچ دلی برایش نلرزید.
دو نفر این هفته اعدام شدند. شاید همان موقعی بود که تو داشتی در پاساژ قدم می زدی یا در یک فست فود نهار می خوردی.
هیچ می دانی همان موقعی که ما بی خیال، گودرمان را اسکرول می کردیم، چند بچه ی معلول دیگر توی همین شهر به دنیا آمدند؟ می دانی برای خیلی ها هنوز شهر از ونک به بالا معنی پیدا می کند و نیازی به تصور ِ پاها و دماغ یخ زده ی کودکانی که لباس زمستانی ندارند و کنار همین بهشت زهرا توی آغلهایی بی در و دیوار زندگی می کنند، ندارند؟ برای منی هم که هر روز صبح به امید برف بازی بیدار می شوم و پشت پنجره می دوم، زندگی بچه هایی که زمینهایشان خشک و بی آب مانده و تابستان سال دیگر بی محصول اند، دغدغه ای نیست. لازم نیست فکر کنی! همان روزهایی که تو از سختی ِ زندگی بی هیجان ات حرف می زدی، دوست من که یک برادر معلول شانزده ساله دارد در به در دنبال خانه می گشت. می دانی شانزده سال به دوش کشیدن یک بچه ی معلول یعنی چه؟ تا به حال تشنج و احتضار یک بدن هفتاد کیلویی که حتی قادر به حرف زدن یا راه رفتن نیست را دیده ای؟ نه خب، توی دنیای من و تو اینها معنی ندارد. دروغ چرا؟ من هم توی دنیای آنها نیستم. من رنجشان را، غمشان را تحمل نکرده ام. شاید فقط گاهی از کنارش گذر کنم یا به آن فکر کنم. اما همین ها دلیل بی ارزش بودن غرور لعنتی تو برایم است که باعث شده هیچ چیز جز خودت را نبینی. که شاید اگر من هم هنوز همان دختر بچه بودم، دغدغه ام الان به آجرهای دیوار پشت خانه تان و نوشتن ِ R=A با گچ دزدی، به امید اثبات عشقم به تو، محدود می شد. اما این زندگی ها آنقدر بی رحمانه واقعی اند که این روزها هرچه جز آن، یک رویای بی مفهوم در نیمه شبِ سردِ زمستان است.

h1

اکتبر 29, 2009

آنقدر توی اتاق مسخره ام می مانم که بوی نا و کپک بگیرم و …
آنقدر که مغزم پاک بشود از تصور های ساده ی زندگی های خوشبخت و …
آنقدر حسودی می کنم به آنهایی که «مامان» دارند که قلبم درد بگیرد و …
آنقدر تنهایی گریه می کنم که سرم منفجر شود و …
بعد به درک که جمله ها تمام نمی شود. به درک که عین بچه ها شدم و بهانه می گیرم همش. که حتی خودم هم نمی فهمم چه می گویم یا چه می کنم و لحظه ها و حرفها در یادم نمی ماند! بعد فقط دلم صدایی می خواهد که ساده و شاد و بی پروا باشد. فقط صدا ! بعد دلم خانه ی پریسا را می خواهد که تویش «مامان» باشد. بعد دلم گریه می خواهد، آغوش می خواهد، آغوش «تو»ی خودم را می خواهد! شانه می خواهد برای گریه کردنی که دیگر به چشمهایم نمی آید و فقط به جایش می خندم! دلم «آخی چی شدی تو ؟» شنیدن می خواهد. دلم ،که مردشورش را ببرند، هر چیزی جز این نکبتی که هست، می خواهد. .
بعد می خوابم، کابوس می بینم. بیدار می شوم، می ترسم از بیداری. و دوباره پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و سر آستین هایم را مشت می کنم و به صورتم می چسبانم تا شاید خوابم ببرد..

h1

بر اساس واقعی‌ترین زندگی

سپتامبر 23, 2009

پسری که دوستش می دارم چشم های کم فروغی دارد. همیشه توی خیابان دستش را از توی دستم بیرون می کشد و کم حرف است. او با همه ی پسرهای دیگر فرق دارد: شیار روی صورتش، موهای در هم اش، و حتی راه رفتنش. راه رفتنش به اندازه ی تمام دنیا با خود غم دارد. من دستهای همیشه سردش را دوست دارم. نگاهش را که همیشه از همه چیز می دزد، دوست دارم. او را با تمام غمی که همیشه با خود همه جا می برد دوست دارم و آرزوی لمس کردنش همیشه با من است. از تنها باری که در آغوشش کشیده ام لبهای صخره ای اش را به خوبی به یاد دارم: لبهایی که در تمام مدتی که می بوسیدمشان بر هم فشرده می شدند و آرام می لرزیدند؛ مثل گنجشکی که در سرمای زمستان بلرزد. و تنی که هرچه بیشتر در آغوش می کشیدم بیشتر مثل جنینی درون خود جمع میشد. در تنها باری که در آغوشش کشیدم هیچ چیز شبیه هم آغوشی نبود. فقط به روشنی به یاد دارم که سرش را روی شانه ام خم کرده بود و من دستهایم را در موهای خیسش لغزانده بودم. تن او داغ داغ بود و تن من از گرمای تن او می سوخت. او دستهایش را توی شکمش جمع کرده بود و چشمهایش از اشک سرخ سرخ بودند.
من از پسری که دوستش می دارم هیچ چیز نمی دانم. من حتی نمی توانم تصور کنم چند ماه زندانی بودن و شکنجه شدن یعنی چه. من فقط در کنار او زمانی را حس می کنم که لبهای او طعم صخره های سنگی نمی داده. زمانی که روی صورت و تنش آن شیارهای عمیق نبوده. زمانی که او بی اینکه دستهایش را در جیب، مشت کند، بی اینکه از خاموش شدن چراغها بترسد در خیابانها راه می رفته. زمانی که می توانسته دوست بدارد، می توانسته بخندد …
حالا او فقط سایه ی غمناکی دارد که همه جا با خود بر دوش می کشد.

پ. ن. :این نوشته برای رضای پانزده ساله و تمام آنهایی بود که زندگی و آرزوهای سبز نشده شان خاکستر شد.