Archive for the ‘Receipt’ Category

h1

مارس 20, 2011

.

h1

9 .

اوت 3, 2010

ماریا،
راهم بده !
می‌بینی؟
انگشتانم متشنج
می‌فشرند خرخره‌ی آهنی زنگِ درت .
ماریا !
کوچه
جنگل جانوران وحشی‌ست .
بیبن بر گلویم نه جای انگشت،
جای زخم است .
در را باز کن ؛
«درد» دارم !
می‌بینی؟
فرو رفته است در چشمم
سنجاق سر …

( ولادیمیر مایاکوفسکی)

h1

8 .

مه 26, 2010

وقتی در جاده لاریسما دیدمت
– جاده‌ای مستقیم که از میان درختان صدر می‌گذرد-
فکر کردی من مردِ جاده‌ام
و عاشقم شدی.
من مردِ جاده نیستم،
من،
گم شده بودم.

(لئونارد کوهن)

h1

7 .

آوریل 25, 2010

.. گفتی بیا، زندگی خیلی زیباست ،
دویدم !
چشم فرستادی برام تا ببینم،
که دیدم .
پرسیدم این آتیش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوبِ روون نعناش چیه ؟
این همه رمز،
این همه راز،
این همه سر و اسرار معماس؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟
نه واللا ..
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟
نه بللا ..
پریشونت نبودم ؟
من، حیرونت نبودم …؟

(حسین پناهی )

h1

6 .

مارس 7, 2010

باید که
بی تو رفتن را یاد بگیرم
بی تو نشستن را
بر صندلی کافه هایی که
بوی تو را نمی دهند …

( نزار قبانی)

h1

5 .

فوریه 12, 2010

بارانی بلند سیاهم را می پوشم
کلاهم را تا ابرو پایین می کشم
در آینه می نگرم
نمی شناسمش
خوب است.
چتری بلند در دست میگیرم و در انتهایِ بطریِ کوچکِ همراهم
گم می شوم.

( کیکاووس یاکیده )

h1

4 .

دسامبر 12, 2009

… ما کودکی را
از ابتدای بادبادک،
تا ابتدای بادبادک
غریبانه
شکنجیده ایم …

( شاهین شیرزادی )