Archive for the ‘Sounds of Life’ Category

h1

نوامبر 4, 2010

Thank You

(+)


Advertisements
h1

Your face is all wet & your days …‌‌

ژوئیه 27, 2010

Sleep, Dont Weep

(+)

امروز یک دخترکی را توی بغلم گرفتم که گریه می‌کرد. قلبش عین گنجشکها تند و تند می‌تپید و اشکهاش مثل گلوله می‌ریختند. محکم بغلش کردم و دردم گرفت از دردهای او، از بوی موهایش و لباسهای کثیف‌ش. بعدش دیگر دستم را رها نمی‌کرد، می‌خواست همه جا فقط کنار من باشد. و من، از زندگی‌م حالم بهم خورد. که تمام این هفته خودم را حبس کرده بودم و زانوی غم بغل کرده بودم و حتی نمی‌دانستم چه مرگم است.
شعار است، تکراری‌ست، بگذار ریا باشد اصلاً. بگذار همه حالشان به هم بخورد، به درک! بچه‌های کار جمعیت امام علی، امروز معجزه زندگی من بودند. با یک لبخند شاد می‌شدند و با یک نقاشی روی صورتشان و یک تاج کاغذی، پادشاه. شده فقط یک لحظه، یک عید! بگذار بگویم چه دردم گرفت از خود نکبتم، وقتی یک بچه‌ی چهار ساله‌ی یک متری مسئول نگهداری خواهر کوچولوی یک ساله‌ش بود و حتی نمی‌توانست درست و حسابی بغل‌ش کند. وقتی توی همان پارکی که آنها کار می‌کردند، دو قدم آن طرفتر خودم دیدم یک پسر جوانی داشت تزریق می‌کرد، یک پیرمرد داشت تریاک می‌کشید. و اینها واقعی‌ست، خیلی. دیدن دارد برایم، کنار این زندگی‌ که دارم، این دردها که دارم و این …

h1

Suffocating

ژوئیه 14, 2010

روزهای من تعطیل‌اند. مثل خودم. عوضی‌ترین روزهایم‌اند. امروز یک پاکت مالبرو پیدا کردم که حتی یادم نمی‌آمد از کِی آنجا بوده. دوتایش را وقتی توی وان حمام بودم کشیدم و این دفعه فقط یکی از انگشتانم را کمی سوزاندم. شش ساعت یک کله خوابیدم. بیدار که شدم، مغزم داشت می‌ترکید. و من هی مجبورم توی اتاقم بخزم، سرم را مشغول کنم با کامپیوتر، کتاب، موسیقی … و تمام نمی‌شوند روزهای مسخره. دارم هی بهانه می‌آورم که کمتر آدم‌های این خانه را ببینم. فرار می‌کنم از ادای اینکه من کنار شما خوشحالم. بدترین چیز این است که یک دفعه توی سنی شبیه من که گه‌ترین دوران‌ت هست، بفهمی دیگر جایی توی خانه‌ی والدینت هم نداری. و اگر زودتر نجنبی و خودت را جمع و جور نکنی دیگر جایی توی وابستگی‌های عاطفی‌شان هم نخواهی داشت. این درد دارد که بفهمی دیگر به جایی وصل نیستی. نخ سرگردانی هستی توی طوفان رفت و آمدهای روزگار. بعد هر حرفی می‌شود خنجری توی گلویت، و دیگر هیچ آغوشی را، امن‌ت به حساب نمی‌آوری.
و توی همه‌ی این روزها باز بهم یادآوری می‌شود فکری برای آینده‌ام کنم، زندگی‌ام را جمع کنم. انگار کوله پشتی کوچکی هست که من بتوانم جمعش کنم و با خودم ببرمش جای دیگری. که هیچکس نمی‌فهمد چقدر نفرت توی دلم جمع شده از همه‌ی این حرفها. که حس می‌کنم زیادی‌ام، همه‌جا و برای همه‌کس که دوستشان داشته‌ام. که من هم می‌توانستم جنده باشم، محبت گدایی کنم از هر کسی که می‌بینم. نکردم. فکر می‌کردم این‌جوری با انتظار، بهتر است. حالا حتی شک دارم به همه‌ی فکرهایم. احساس می‌کنم فرقی با هیچ‌کدام از همان‌ها که نمی‌خواستم باشم، ندارم. یک روزی بود می‌خواستم زندگی‌ام بی‌ارزش‌ترین چیزم باشد. امروز آن‌قدر تویش سردرگم‌ام که به همانجا رسیده‌ام و حالا که عقب را نگاه می‌کنم هی از خودم می‌پرسم: خب که چی؟. جوابش را یادم نمی‌آید.
برای همین‌ها، آن شبِ مسخره که باز یادم انداختند تکه‌ی اضافی این خانواده شدم که دارند یدکم می‌کشند، که یادم انداختند باید زندگی‌ام را دست‌م بگیرم، که فهماندنم زمان آن که کسی بپرسد «بچه چه مرگت است؟» گذشته؛ بغضم خیلی راحت توی ماشین پدر ترکید. همان موقعی که رادیو هم داشت برای خودش همینطور بی وقفه می‌خواند: «بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی، اندوه اشتیاق دلی دردمند را … شاید که بیش از این نپسندی، اندوه این دل رمیده‌ی سر در کمند را …
(+)

h1

.

مه 11, 2010

 

When I was just a little girl
I asked my mother; what will I be ?
Will I be pretty ? Will I be rich ?
Here’s what she said to me

… Que sera sera
Whatever will be, will be
The future’s not ours to see
Que sera sera …
(+)

Mary And Max / Adam Elliot / 2009

.

h1

Comme un homme que je ne suis pas

آوریل 30, 2010

آدمهایی بوده اند که برایم فرق داشتند با همه. که کنارشان خودِ رویایی ام را می دیده ام. تنها لحظاتی که درباره آینده ام فکر می کردم در کنار آنها معنی پیدا می کرد. خودم را دوست دخترشان یا دوست یا آشنا نمی دیدم، بلکه کنارشان حس می کردم با تمام وجود می خواهم تمام زندگی ام با او باشد. با رویایی ترین چیزهایی که به فکرم می رسد. توی خانه ای خیلی کوچک با دیوارهای صورتی و پرده های رنگارنگ. جایی که وقتی از شهر دود آلود و سیاه برمی گردم و لباسهایم را در می آورم پیشبند گلدار توی آشپزخانه منتظرم باشد. که شبهایم اویی باشد که وقتی خسته از کار برمی گردد، لباس در نیاورده مستقیم به آشپزخانه بیآید و مرا که با دستهای کفی ظرف می شویم، محکم از پشت بغلم کند و ببوسد. کسی که وقتی بپرسد شام چه داریم، از شنیدن جواب، چشمهایش برق بزند. که بشود آیه ی تمام آهنگهای فرانسوی دوست داشتنی ام؛ بشود آنی که آرام توی گوشش، توی یقه ی پیراهنش Je T’aime را زمزمه می کنم ..
این جور آدمها اتفاقا خیلی زودتر از زندگی ام می رفتند. پیش از آنکه حتی وقت بشود رویاهایم را کامل کنم. حضورشان خیلی کوتاه، مثل عبور یک ابر بود. خیلی معمولی و گذرا. بعدشان من مجبور بودم نبودِ چیزی را یدک بکشم که هیچوقت هم واقعا وجود نداشت. نبودِ کسی که حتی هرگز نمی دانست برای من چه ارزشی دارد. که یاد می گرفتم او را تحویل دهم به آغوش دختری دیگر و هیچ احساسی هم نداشته باشم. و بگذارم بگذرد. من بمانم و دنیای رویایی ِ دور از من. که هر دفعه یادم به او بیفتد بگویم چه خوب که حداقل او کنار دختری که می خواهدش خوشحال است. و او هیچوقت نفهمد توی این دنیای بیگانه چه نزدیک بوده به رویاهای من.

پی نوشت : متن آهنگ به همراه ترجمه انگلیسی را اینجا پیدا کردم. امیدوارم ترجمه خوبی باشد.

h1

.

آوریل 1, 2010

How I wish ?!
How I Wish You were here ?
We just , Two lost soul swimming in A fish Bowl ,
Years after Years ..
Running over the same old ground ;
What We Found ?
Same old fears !
Wish u were here …. .
(+)

… فکر کن تمام نفرتمان خلاصه شده به یک جمله. که مادر بگوید که دیدی اخبار را؟ که چهل نفر توی مترو در روسیه مرده اند؟ و پدر بگوید : به درک. روس که آدم نیست. سگ مرد اصلن! .. و ما سر تکان دهیم. به همین مسخرگی می شود تمام یادگار نفرت ما از روسیه. و بعد من الان بغضم بود از نیمه شب دیشب. می خواستم بنویسمت. یاد قولم افتادم و سکوت کردم. دیگر حتی خجالت می کشم از یادآوری هایت لابه لای روزمرگی هایی که مرا غرق کرده،
خلاصه اینکه بهاری دیگر، بی حضور تو …

h1

! Lets do it onemore time

نوامبر 9, 2009

اصولا دیوانه بازی جزء ضروری زندگی من است. تمام زندگی برایم یک سری گذاره بی مصرف است که هر لحظه ای ممکن است نباشند، پس من ترجیح می دهم همین لحظه از آن لذت ببرم. گیرم که هیچکس نفهمدشان و اصلا هدف هم فهمیدن نیست توی دیوانه بازی. فقط خوش گذراندن است! و مطمئنم بدون اینهمه دیوانه بازی هیچوقت من، من نبودم. مثلا تازگی دغدغه ام این شده که چرا اینهمه بید توی حیاط دانشکده مان کاشته اند که آدم همیشه هوس بوسیدن توی سرش چرخ بزند؟ و بعد فکر میکنم به پارسال که هنوز بچه های ورودی 84 که خاکی تر بودند، نرفته بودند و ما توی باران سیل آسا توی حیاط می دویدیم و تمام لباسهایمان خیس شده بود و همه ی آن آدمهای بزرگ زیر طاق ایستاده بودند که خیس نشوند و با تعجب به ما کوچولوها نگاه می کردند. من آن موقع جداً از بچگی ام شوق می آمدم. حالا هم به برف بازی فکر می کنم، که اگر برفی بیاید امسال…
این چند روزه به شدت در مود ِ کشف لحظه های دوست داشتنی هستم. برای همین به نظرم خوب است آدم یک چنین آهنگی را ،حتی الامکان، یک جایی به صورت رندوم وسط آهنگهای mp3- player ش بچپاند. خوبی اش این است که توی خیابان هدفون به گوش دارید راه می روید و بی هوا این آهنگ پخش می شود و حسابی شاد می شوید و امید به زندگیتان هم افزایش پیدا می کند.
امتحانش مشکلی ندارد. باور کنید گاهی دیوانه بازی خیلی هم چیز خوبی ست!
( + lyric )