h1

برنگرد

اکتبر 30, 2010

همه‌ی دخترهایی که بین سالهای 75 تا 80 راهنمایی یا دبیرستان می‌رفتند، دوستی داشتند مثل نیکای من، که با بقیه خیلی فرق داشته. که چشم‌هایش درشت‌تر بوده، موهایش مشکی‌تر بوده، و نترس‌تر بوده. پدری داشته که مذهبی‌تر بوده و زندگی‌شان از بقیه سخت‌تر بوده. یک عاشق مخفی هم داشته که همه‌ی مدرسه می‌دانستند قرار است وقتی درسش تمام شد به خواستگاری‌ش بیاید. و همه‌ی این دخترها، یک روزی، یک جایی، کل زندگی نکبتشان را یک‌دفعه رها کردند و بدون هیچ نقشه‌ای همان جایی رفتند که تمام ما را از آن منع کرده و ترسانده بودند. که کوله‌پشتی مدرسه‌شان را جای کتاب، پر کردند از لباس و پولی که از خانه دزدیده بودند و بعد از ساعتِ مدرسه، دیگر به خانه‌هاشان برنگشتند. حالا هر کدام به بهانه‌ای، که حتی درون‌مایه‌ی همه‌ی بهانه‌هاشان هم خیلی شبیه به هم است. با شایعات تکراری پشت سرشان: پیدایش کردند و برش گرداندند؛ دوباره فرار کرده؛ شوهرش داده‌اند؛ خودکشی کرده؛ یا زن خرابی شده‌ست. و توی ذهن همه‌ی مایی که باقی ماندیم خاطرات مشابهی از لبخندهایشان و حرفهایشان و پسرهایی که عاشقشان بودند باقی گذاشتند. که برای‌مان زندگی بعد از رفتنشان طور عجیبی عوض شد که هرگز نتوانیم فراموششان کنیم. که گاهی وسط خیابان برگردی زل بزنی توی چشم‌های یک نفر، به این امید که به نظرش آشنا بیایی. یا تصور کنی او الان کجاست؟ با زندگی‌اش چه‌کار می‌کند؟ چه بلایی سر چشمهای درشتش و موهای بلند مشکی‌اش آمده؟
انگار که تمام این دنیا، یک مدرسه‌ی لعنتی بیشتر نیست که توی آن نیکا به تعداد بی‌نهایت برای تک‌تک ما تکثیر شده‌ست.

.

h1

Autumn Cannibalism

اکتبر 20, 2010

Salvador Dali & Gala

Surrealism is Destructive.
But it destroys only what it considers to shackles limiting our vision

 

جایی در فیلم «خاکسترهای کوچک» هست که فدریکو گارسیا لورکا، سالوادور دالی را به یک میهمانی رسمی برده است. دالی پشت یک گلدان، در حال بالا انداختن دو گیلاس مشروب، قایم شده است و لورکا سعی دارد خیلی محترمانه او را به میزبان معرفی کند. خانم میزبان از او می‌پرسد:«آقای دالی، حالتان چطور است؟» و دالی بی‌معطلی جواب می‎‌دهد:« سعی می‌کردم مست کنم، متشکرم.»
همین یک توصیف ساده می‌تواند شروع خوبی برای آشنایی با ذهن دیوانه‌ی امپراتور سالوادور دالی باشد. من زمانی که با دنیای توهم‌آلودی که  دالی و همسرش گالا درست کرده بودند، مواجه شدم، بلافاصله مجذوب‌ش شدم. تقریبا تمام عناصر کابوس‌ها و ترس‌های من به شکلی بی‌رحمانه، در شاهکارهای دالی نمایش داده شده بود. او بلد بود نابودی انسانیت را به سادگیِ نمایشی به ظاهر درهم‌ریخته از مشتی کارد و چنگال و کشو، و امحا و احشای بیرون ریخته‌ی دو انسانِ هم‌آغوش به رخ من بکشد(1). و همیشه مفاهیم به ظاهر آشنا را از زاویه‌ای نشانت دهد که هرگز حتی فکرش را هم نمی‌کردی. درون هر کدام از نقاشی‌های دالی نقش پررنگی از برهنگیِ ذاتیِ انسانیت است؛ حالا چه درباره‌ی توهمی از جاذبه‌ی جنسی باشد(2)، چه چکامه‌ای از سودازدگی اتمیک، اورانیک (3)، و چه حتی  مفهوم به ظاهر آشنایی مثل عشق(4).  در هر صورت تمام  عناصر دنیای واژگون دالی، انگار تصاویری از قعر خواب‌ها و ترس‌های کهن‌الگوی من، به عنوان یک انسان، هستند. و سالوادور دالی، پادشاه مطلق این سرزمین است که در آن دیگر مرزی بین خیال و واقعیت معنا ندارد.

* دیدن تصاویر لینک داده شده از نقاشی های دالی، در کنار معنایِ نام هر کدام، به مراتب گویاتر از تمام متن بی‌درو‌پیکر و الکن من است.

.

h1

وقتی حرف می‌زنیم

اکتبر 6, 2010

چرا کسی بلد نیست از تنهایی آدم‌های معمولی بگوید؟ آدم‌هایی که تنهایی‌شان از غم هجران و سوز وصل نیست، فقط به سادگی تنها توی خیابان راه می‌روند، تنها برمی‌گردند، تنها لباس می‌خرند، تنها غذا می‌خورند. آدم‌هایی به سادگیِ من، به سادگی خیلی‌ها که هر روز می‌بینم و می‌شناسم. آدم‌هایی که از درد جانسوز فراق نمی‌نالند. از شور افلاطونی‌شان رویا نمی‌بافند. و هرروز ساده زندگی می‌کنند. چرا تازگی توی هر کتابی که باز می‌کنم، هر فیلمی که می‌بینم و هر آدمی که نگاه می‌کنم چپاندن اجباریِ لبخندهای دوتاییِ مصنوعی و خوشبختی‌های پلاستیکی‌ست؟ مگر قصه‌ی آدم‌های معمولی چه ایرادی دارد؟ که من هر روز خدا یک رنگ لباس می‌پوشم، موهایم را یک‌جور شانه می‌زنم و تمام حادثه‌های زندگی‌ام چیزهای کوچکِ پیش پا افتاده‌ای‌ست. که ناهار من، اگر که نهاری باشد!، اکثرا یک چیز حاضری دو دقیقه‌ای از کار در می‌آید که بدون مخلفات و تشریفات، توی آشپزخانه‌ی دلخواهم به تنهایی می‌خورم. با ترانه‌های قدیمی و تکراری که زیر لب زمزمه می‌کنم. در واقعیت لحظات اشتراکی زندگی من کمتر از آن هستند که حتی قابل ذکر باشند. من هیچوقت زندگی‌ام را توی بودن با کسی تعریف نکرده‌ام که توی رفتن او از دست‌ش بدهم. و الانی که هر روزم به سادگی روی مدار خودم می‌چرخد، هیچ فکر نمی‌کنم که باید بابت این حجم از تک بودن، غصه بخورم.
نمی‌فهمم چرا همه از بازگو کردن این قسمت سهل و آسان و اکثر زندگی می‌ترسند؟ که انگار با وحشت فرار می‌کنند توی آغوش های موقتِ جعلی و غریب، که شاید فکر می‌کنند شانس بقایشان توی گله‌های اجتماع بیشتر می‌شود؟

.

h1

.

سپتامبر 24, 2010

چند روز گذشته فقط به یک قطعه موسیقی راک آوایی گوش می‌دادم. از همان‌ها که تنها کلامی که تویش می‌شنوی صدای هاها و هی‌هی هست. آدمهای زیادی را نمی‌شناسم که از این نوع موسیقی لذت ببرند. گروهش ایرانی بود. نمی دانم اصلا چقدر این سبک موسیقی رواج دارد. به هرحال حس آشنای خوبی به من می‌دهد مثل کندن. رفتن از هرجایی که هستی. یک نصفه شب، بدون مقصد. جوری که اصلا نشود خبری از تو گرفت. خیلی وقتها خبر داشتن دست و پایم را می‌بندد. خفه‌ام می‌کند. برایم بی‌معناست که آدم همیشه در دسترس باشد. بیشتر روزها که از خانه بیرون می‌روم به زندگی فکر می‌کنم، وقتی که من یک‌دفعه دیگر تویش نباشم. به اتاق به هم ریخته‌ام و لباسهایی که هر کدام یک طرفی افتادند، و کاغذها و نوشته‌های پراکنده‌ی بی‌سروته ام و همه‌ی چیزهایی که گفته بودم بعدا کاملشان می‌کنم. الان اوضاع زندگی مجازی ام دست کمی از همین قضیه ندارد. گرچه تماشای این درهم و برهمی مثل سابق آزارم نمی‌دهد.
فکر می‌کنم توی یک ماهی که نبودم به یک سبک بی‌خیالی از زندگی عادت کرده‌ام. جوری که الان حتی به من این حوصله را نمی‌دهد که طرف گودرم بروم. چون می‌دانم وقتی نباشم هم همه‌چیز ادامه پیدا می‌کند. دیگر اصلا نمی‌خواهم مثل قبل خودم را درگیر سیلاب کلمات کنم، چون نمی‌توانم خیلی چیزها را توی قالب تنگ کلمه جا بدهم. فعلا ترجیح می‌دهم که در یک مسیر مستقیم، مدت طولانی بدون حرف زدن راه بروم. دارم سعی می‌کنم ریتم خاص خودم را موقع قدم زدن پیدا کنم. همین طور در مورد خیلی چیزهای دیگر زندگی‌ام که متوازن نیست. حافظه‌ام درگیر تصاویر شده و خیلی چیزها وقتی قرار می‌شود به حرف بیایند برایم گم می‌شوند. احتمالا این همان نقطه ایست که هر سقوطی آغاز می‌شود.

h1

همین حوالی

اوت 19, 2010

اوایل همیشه سیگار کِنت بود و جاسیگاری‌های کریستال. توی جیب‌های کت پدرم که دست می‌کردی همیشه یک فندک کوچک به‌دردنخور یا پاکت‌های خالی سیگار پیدا می‌شد. ساعت ده شب که خسته از کار می‌رسید، مادرم اجازه نمی‌داد توی خانه سیگار بکشد. می‌رفت توی ایوان، تکیه می‌داد به هرّه‌ی لق‌لقوی‌ش، و سیگارش را آرام آرام می‌کشید. من آن‌موقع تک بچه بودم و صبح تا شب با اشتیاق منتظر می‌ماندم تا یک‌نظر قبل از خواب ببینمش و آن یک‌نظر هم از پشت پنجره‌ی رو به ایوان بود.مادرم جاسیگاری کریستال‌ش را می‌آورد، می‌گذاشت لبه‌ی پنجره، مثل همیشه از دود و دم شکایت می‌کرد و همیشه هم جاسیگاری را همان‌طورخالی برمی‌گرداند. سیگار رفیق نوجوانی پدرم بود؛ از همان وقتی که به قول خودش چهارتا بچه دبیرستانی بودند و می‌رفتند زیر پل و یواشکی سیگار می‌کشیدند. با رضا و نادر؛ و حمید که بعداٌ مفقودالاثر شد. قبل از اینکه من باشم، یا حتی مادرم باشد و مادر گمانم برای همین به چشم رقیب نگاهش می‌کرد. من اما بوی لباس‌های پدرم را دوست داشتم که مخلوطی بود از بوی سیگار و ادکلن هوگوباس. توی جیب‌هایش همیشه یک بسته پی‌کی پیدا می‌کردم که قبل از اینکه خانه بیاید یکی دو تایش را می‌جوید که کمتر بوی سیگار بدهد. سهیل که به دنیا آمد و سرفه‌های خشک مادرم که شروع شد، سیگارهای پدرم هم کمتر و کمتر شدند. جاسیگاری های کریستال هم گمانم توی یکی از اسباب‌کشی‌ها گم و گورشدند.
سال هشتاد و شش همان موقعی بود که توی ترک بود. یادم است آن ماه رمضان لعنتی بود و ما دو نفری توی ماشین از سرخاک برمی‌گشتیم. توی ترافیک ستاری مانده بودیم و من سرم را به پنجره ماشین تکیه داده بودم که از شدت درد داشت می‌ترکید. و او چشمهایش سرخ بود. شیشه را کشید پایین و سیگارش را با فندک ماشین روشن کرد و گفت زندگیمان را به باد دادند. اولین و آخرین باری بود که جلوی روی من سیگار می‌کشید. خوب یادم است کمتر از چهل روز بعدش از توی همین جیب‌ها دو نخ سیگار کش رفتم.
کِنت نماد پدر است برای من، چیزی که همیشه از آن دوری کرده‌ام. شاید برای همین به آدم‌هایی هم که کنت می‌کشند حس بدی دارم. من ترجیح دادم این همه سال خاطره و درد را به امپراتوری مالبرو بفروشم. هنوز هم گاهی فندک‌های مستعمل پدرم توی گلدانها و جعبه‌ابزار و کشوهای میزش پیدا می‌شوند و اگر هنوز نایی داشته باشند نگه‌شان می‌دارم. الان اگر دست توی جیب‌های کتش بکنی، گاهی فقط آدامس پی‌کی پیدا می‌کنی. او ترجیح می‌دهد در مورد این‌همه سال خاطره‌ای که داشته، سکوت کند. من اما هر دفعه به شعله‌ی فندک نگاه می‌کنم به یاد خاطره‌اش از پل می‌افتم و او را تصور می‌کنم که پسربچه‌ی لاغر و سیبیلویی‌ست که یواشکی با ترس از پدرش سیگار می‌کشد.

h1

کنعان تویی

اوت 11, 2010

یک‌جایی کلمه‌ها خیلی منفرداند. جمله نمی‌شوند. تنهایانند و رها. راحت گم می‌شوند. آشفتگی محض. آدمی که دلش به یک جایی بند است، حرفش بیشتر می‌آید، واژه‌هایش هم زنگ دارند. توی نوشته‌هایش یک قلب تپنده‌ای هست، گیرم نامحسوس. مرداد 89 من دلم جایی به کسی، چیزی، بند نیست. گفتن نمی‌توانم، نوشتن نمی‌توانم. ابر سرگردان توی آسمانم. کلمه ام، منفرد. مریم می‌گفت تریسان تزارا وقتی همسن من بود، مرده بود. من اما آن بیرون هنوز نشسته‌ام به شمردن بعد از توها. و نبودن‌ها. و چهار سال اشک توی گلویم هست و من اشکم دیگر نمی‌آید. می‌شود چهار سال؟! لعنتی.. اینجا، هیچ چیز بهتر نشده، عوض نشده. من فقط عوضی شده‌ام. آن منی که می‌شناختم نیستم. سال‌های اضافیِ بی‌خاصیت هنوز هستند، ساعت‌های بی‌خوابیِ شبانه تا دم صبح هست، من هنوز روح سرگردان خانه‌ام و یک‌جایی توی «Neverland» یکی هست که دیگر هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شود.
ننوشتن هست و نتوانستن من. و یک عالم زخم توی گلو. نیامدن‌هاست و پاره شدن نخ نامرئی رابطه‌ها. بی‌خیال. آن طرف‌ها هوا چطور است؟

h1

9 .

اوت 3, 2010

ماریا،
راهم بده !
می‌بینی؟
انگشتانم متشنج
می‌فشرند خرخره‌ی آهنی زنگِ درت .
ماریا !
کوچه
جنگل جانوران وحشی‌ست .
بیبن بر گلویم نه جای انگشت،
جای زخم است .
در را باز کن ؛
«درد» دارم !
می‌بینی؟
فرو رفته است در چشمم
سنجاق سر …

( ولادیمیر مایاکوفسکی)